تبليغاتX
<-taeb->
سلام...

روز خبرنگار مبارک...

متاسفانه روز خبرنگار رو فقط خبرنگارها به هم تبریک میگن...

حتی روزنامه ها و مدیر مسئولان زحمت این کار رو نمیکشند...

نمیدونم چرا مدیران مسئول با خبرنگارها میونه خوبی ندارن...

شاید یکی از دلایلش این باشه که دیگه کمتر مدیر مسئولی پیدا میشه که خودش یه روز خبرنگار بوده باشه...

به هر حال ما داریم توی ایران زندگی میکنیم و با تمام کم و زیادهاش باید بسازیم...

راستی یادم رفت بگم...

ظاهرا رسانه ملی فقط خبرنگارهای خودش رو جزو خبرنگارها بحساب میاره...

چون دیروز و امروز از کسی بجز خبرنگارهای خودش اسم نبرد...

یاد شهدای رسانه رو هم گرامی میداریم...

به یادشون و برای شادی روحشون سه صلوات بفرستیم...

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در چهارشنبه 1386/05/17 و ساعت 0:1 قبل از ظهر |
یکی اومد گفت "سلام"...

موندم...

نمیدونم...

چی بگم؟؟؟

بگم علیکم؟...

یا بگم سلام بتو؟؟؟

بتو که...

آخه اون منو دوستم داره...

چی باید بگم؟؟؟

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در سه شنبه 1384/12/09 و ساعت 6:1 بعد از ظهر |

سلام

این روزها باید یه تصمیم بگیرم...

یه تصمیم خیلی خیلی مهم توی زندگیم....

تابحال هیچ مسئله ای تا این حد فکرم رو مشغول نکرده....

شاید تا این حد مهم نبوده...

نمیدونم...

فقط بگم...

شاید دیگه نتونم عکاسی کنم...

الان که مینویسم که شاید نتونم دیگه عکس بگیرم دوست دارم داد بزنم...

دوست دارم گریه کنم...

...  ...  ... .

خیلی سخته...

احساس میکنم باید برم توی قفس...

قفسی که به تازگی ازش آزاد شدم...

روزی که رفتم توی اون قفس رو خوب یادمه...

اما خودم نرفتم...

منو بردن...

خیلی هم خوشم اومده بود...

احساس میکردم بهتر از اونجا نیست...

کلی هم خوشحال بودم که به اونجارسیدم...

کم کم متوجه شدم من نباید اونجاباشم...

جای من اصلا اونجانبود...

با هزار زحمت تونستم از اونجا فرارکنم...

میدونید...

اون قفس رو خیلی ها دوست دارن...

وشاید حسرته رسیدنه به اونرو دارن...

اما بخدا اون قفس برای من کوچیکه...

من توی اون احساس یه مرده رو دارم...

نمیشه پروازکرد...

نمیتونم از این طرف به اون طرف بپرم...

اما شاید این بار مجبور شم خودم با پای خودم برم توی اون قفس...

جایی که تا آخر عمر باید همون جا بمونم...

بمونم تا دلم بمیره...

بعدش هم نوبت خودم میرسه...

آره پس واقعا تصمیم سختیه...

من نمیدونم باید چیکار کنم....

به دعای تموم دوستانم محتاجم....

دعاکنید...

ممنونم....

ممنونم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در پنجشنبه 1384/11/13 و ساعت 1:1 قبل از ظهر |

مرا چشمي است خون افشان زدست آن كمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد ديد ازآن چشم واز آن ابرو

غلام چشم آن تركم كه درخواب خوش مستي

نگارين گلشنش روي است ومشكين سايبان ابرو

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در دوشنبه 1384/10/12 و ساعت 1:57 بعد از ظهر |

دلم میخواست عشقم رانمیکشتند

صفای آرزویم را - که چون خورشید تابان بود – می دیدند

چنین ازشاخسار هستیم آسان نمی چیدند

گل عشقی چنان شاداب راپرپرنمی کردند

به باد نا مرادی ها نمی دادند

به صدیاری نمی خواندند

به صد خواری نمی راندند

چنین تنها ، به صحرا های بی پایان اندوهم نمی بردند

دلم می خواست: یکبار دگر اورا کنار خویش

به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم

دلم یکبار دیگر همچو دیدار نخستین،پیش پایش دست وپا می زد

شراب اولین لبخند در جام وجودم های وهو می کرد

غم گرمش نهانگاه دلم راجستجو می کرد

دلم می خواست: دست عشق – چون روز نخستین – مستی ام را زیرو رو می کرد!

دلم می خواست یکباردگر پرستوهای مهرو دوستی پرواز می کردند

به روی بام ها، ناقوس آزادی صدا می کرد...

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در شنبه 1384/10/03 و ساعت 0:19 قبل از ظهر |
آخرین قطره های اشکم دوش

     در دل گرم شب به یادت ریخت

             اولین بود وآخرین زیرا...

           عهد وپیوند ما شکست وگسیخت...

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در شنبه 1384/10/03 و ساعت 0:9 قبل از ظهر |

Hosted by Tinypic.com

درغروب غربت دل می نشینم روزها...

شکوه ازاین زندگی پرتالم می کنم...

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در جمعه 1384/10/02 و ساعت 11:2 بعد از ظهر |

دوست داشتم برای من میموندی...

اگرمال من بودی...

شاید هم..

نمیدونم .......

فقط....

توی آسمون عشقم

       غیرتو پرنده ای نیست

               توی خاموشی لبهام

                    جزتو اسم دیگه ای نیست

توی قلب من عزیزم

      هیچ کسی جایی نداره

             دل عاشقم بجز تو

                  هیچ کسی رو دوست نداره

 

                                                                      همیشه بیادت هستم

                                                                         لحظه به لحظه...

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در چهارشنبه 1384/09/30 و ساعت 11:55 بعد از ظهر |

سلام

دلم میخواد بنویسم...

بنویسم از غم روی دلم....

بنویسم که چی شد و چه اتفاقی افتاد...

ولی چه فایده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اونی که باید بخونه کجاست...؟
اون نگارمن کجاست...؟

اون لیلای من کجاست...؟

تا ببینه که مجنونش به چه حالیست...؟

 

 

 

             دل من هرنفس درعشق او جان میسپارد

                                                مپندارد کسی لیلای من مجنون ندارد

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در سه شنبه 1384/09/29 و ساعت 0:10 قبل از ظهر |