سلام
این روزها باید یه تصمیم بگیرم...
یه تصمیم خیلی خیلی مهم توی زندگیم....
تابحال هیچ مسئله ای تا این حد فکرم رو مشغول نکرده....
شاید تا این حد مهم نبوده...
نمیدونم...
فقط بگم...
شاید دیگه نتونم عکاسی کنم...
الان که مینویسم که شاید نتونم دیگه عکس بگیرم دوست دارم داد بزنم...
دوست دارم گریه کنم...
... ... ... .
خیلی سخته...
احساس میکنم باید برم توی قفس...
قفسی که به تازگی ازش آزاد شدم...
روزی که رفتم توی اون قفس رو خوب یادمه...
اما خودم نرفتم...
منو بردن...
خیلی هم خوشم اومده بود...
احساس میکردم بهتر از اونجا نیست...
کلی هم خوشحال بودم که به اونجارسیدم...
کم کم متوجه شدم من نباید اونجاباشم...
جای من اصلا اونجانبود...
با هزار زحمت تونستم از اونجا فرارکنم...
میدونید...
اون قفس رو خیلی ها دوست دارن...
وشاید حسرته رسیدنه به اونرو دارن...
اما بخدا اون قفس برای من کوچیکه...
من توی اون احساس یه مرده رو دارم...
نمیشه پروازکرد...
نمیتونم از این طرف به اون طرف بپرم...
اما شاید این بار مجبور شم خودم با پای خودم برم توی اون قفس...
جایی که تا آخر عمر باید همون جا بمونم...
بمونم تا دلم بمیره...
بعدش هم نوبت خودم میرسه...
آره پس واقعا تصمیم سختیه...
من نمیدونم باید چیکار کنم....
به دعای تموم دوستانم محتاجم....
دعاکنید...
ممنونم....
ممنونم...
+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در پنجشنبه
1384/11/13 و ساعت
1:1 قبل از ظهر |