تبليغاتX
<-taeb->
سلام

برای اولین بار دردم اومد...

امشب رفته بودم خیابان میرزای شیرازی پایین تر از مطهری...

اون قسمت از خیابان تعداد زیادی فروشگاه عرضه کننده لوازمات دکور و کادو های رنگارنگ و هزارتا چیز دیگه هستش ...

مسئله ای که دیدم چیز عجیبی نبود...

ببینید اون منطقه ارمنی نشین هستند برای همین اکثر جوانان اونجا اومده بودند تا برای دوستانشون (که حالا معلوم نیست چندتا هستند) هدیه بخرن...

ولی از یه موضوعی دیگه دردم گرفت...

این رسم از رسومات اروپا و امریکاست و در اصل رسمیست کاملا خارجی پس باید به ارامنه حق داد که این رسم رو اجرا کنند...

ولی جوانان مسلمان در شب پنجم شهادت امام حسین(علیه السلام) اگر این کار رو بکنند و برای جشنی هرچند مختصر خودرا آماده کنند جای بسی درد و شکوه داره...

بایک سوال حساسیت موضوع رو اثبات میکنم...

دوستان... اگر بهترین دوست شما در اثر تصادف کشته شده بود باز هم برای خرید امشب به خیابانها میرفتید؟

ویا اصلا به یاد چنین شبی بودید؟

واما...امام حسین مقامش دردلهای تک تک ما بالا تر از هر دوستی می باشد...

اگر شیعه باشیم باید داغ دار امام مظلوم باشیم...

پس چرا؟

چرا باید از روی نادانی کمک به دشمنانی کنیم که چشم به ناموس و دین و مذهب و آیین و خاک ما دوخته اند؟

بیاییم بیشتر در مورد مسائل فکرکنیم تا بهتر عمل کنیم...

متشکرم

 

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در دوشنبه 1384/11/24 و ساعت 11:17 بعد از ظهر |

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در یکشنبه 1384/11/23 و ساعت 10:23 قبل از ظهر |

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در جمعه 1384/11/21 و ساعت 3:26 بعد از ظهر |

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در جمعه 1384/11/21 و ساعت 3:10 بعد از ظهر |

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در جمعه 1384/11/21 و ساعت 2:51 بعد از ظهر |

 

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در جمعه 1384/11/21 و ساعت 2:44 بعد از ظهر |

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در جمعه 1384/11/21 و ساعت 2:39 بعد از ظهر |

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در جمعه 1384/11/21 و ساعت 2:26 بعد از ظهر |
سلام

امروز به همراه دوست خوبم آقای مجید مرادی رفتیم دوربین رو تحویل گرفتیم...

اولین عکس رو از مائده گرفتم و اینجا میگذارم تا هم از عکس و هم از سوژه لذت ببرید...

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در چهارشنبه 1384/11/19 و ساعت 2:29 قبل از ظهر |
سلام

من دوربین خریدم............................

الان کلی منگم...

نمیدونم باید چیکارکنم...

از خوشحالی نمیدونم چی بگم...

من دیگه دوربین دارم.....

هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورا

از فردا عکاسی استاده...

 

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در سه شنبه 1384/11/18 و ساعت 0:4 قبل از ظهر |
سلام

الان فقط میخواستم از دوست عزیزم سیما تقوی تشکر کنم...

سیما خانم خیلی ممنونم...

انشا الله خدا تمام رفتگان شما رو هم مورد رحمت خودش قرار بده...

و امیدوارم همگی بر سرسفره ابا عبدلله مهمان باشند...

امیدوارم آخر عاقبت همه ما ختم به خیر بشه...

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در دوشنبه 1384/11/17 و ساعت 2:10 قبل از ظهر |

سلام

امروز پسر عموم فوت کرد...

خیلی سختی کشید...

مرض قندی که ارثی هستش تا بحال سه تا از عموهام و چهار تا از پسر عموهام رو از بین برده

واقعا از بین برده...

همین پسرعموم بخاطر قند بالا نا بینا شد...

بعد پاهاش سیاه شد...

کلیه هاش از کار افتاد...

اکثر مویرگهاش از بین رفت...

بدنش باد کرد...

و در آخرهم...

راحت شد...

و آمرزیده...

براش دعا کنید...

خدا رحمتش کنه...

 

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در یکشنبه 1384/11/16 و ساعت 11:0 قبل از ظهر |
سلام

شاید فردا دوربینم رو بخرم

شاید هم نه

شاید فردا عکاس خبری باشم

شاید هم نه

شاید فردا برای اولین بار عکس من بره روی سایت

شاید هم نه

شاید فردا عکسهایی رو که با دوربین خودم گرفتم رو بذارم توی وبلاگم

شاید هم نه

شاید فردا زنده باشم

شاید هم نه

شاید فردا روز خوبی باشه

شاید هم نه

شاید این حرفها راست باشه

شاید هم نه

شاید عاشق عکاسی باشم

شاید هم نه

شاید رو کاشتن جاش هیچی در نیومد

شاید هم نه

شاید هم آره...

 

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در یکشنبه 1384/11/16 و ساعت 0:18 قبل از ظهر |

سلام

این روزها باید یه تصمیم بگیرم...

یه تصمیم خیلی خیلی مهم توی زندگیم....

تابحال هیچ مسئله ای تا این حد فکرم رو مشغول نکرده....

شاید تا این حد مهم نبوده...

نمیدونم...

فقط بگم...

شاید دیگه نتونم عکاسی کنم...

الان که مینویسم که شاید نتونم دیگه عکس بگیرم دوست دارم داد بزنم...

دوست دارم گریه کنم...

...  ...  ... .

خیلی سخته...

احساس میکنم باید برم توی قفس...

قفسی که به تازگی ازش آزاد شدم...

روزی که رفتم توی اون قفس رو خوب یادمه...

اما خودم نرفتم...

منو بردن...

خیلی هم خوشم اومده بود...

احساس میکردم بهتر از اونجا نیست...

کلی هم خوشحال بودم که به اونجارسیدم...

کم کم متوجه شدم من نباید اونجاباشم...

جای من اصلا اونجانبود...

با هزار زحمت تونستم از اونجا فرارکنم...

میدونید...

اون قفس رو خیلی ها دوست دارن...

وشاید حسرته رسیدنه به اونرو دارن...

اما بخدا اون قفس برای من کوچیکه...

من توی اون احساس یه مرده رو دارم...

نمیشه پروازکرد...

نمیتونم از این طرف به اون طرف بپرم...

اما شاید این بار مجبور شم خودم با پای خودم برم توی اون قفس...

جایی که تا آخر عمر باید همون جا بمونم...

بمونم تا دلم بمیره...

بعدش هم نوبت خودم میرسه...

آره پس واقعا تصمیم سختیه...

من نمیدونم باید چیکار کنم....

به دعای تموم دوستانم محتاجم....

دعاکنید...

ممنونم....

ممنونم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در پنجشنبه 1384/11/13 و ساعت 1:1 قبل از ظهر |

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(علیه السلام)

گشته نزدیک روز عاشورا...

به خدا عشق کربلا داریم...

 

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در سه شنبه 1384/11/11 و ساعت 11:51 بعد از ظهر |

راستگو باشید واز دروغ بپرهیزید(امام رضا)

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در دوشنبه 1384/11/03 و ساعت 12:3 بعد از ظهر |

عکس:مرضیه خوانساری عتیق

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در یکشنبه 1384/11/02 و ساعت 3:49 بعد از ظهر |
چشمهایم می بینند...

دوربین به جلوی چشمهایم نزدیک می شود...

از داخل ویزر نگاه میکنم...

سوژه را میبینم...

فوکوس میکنم...

نور را می سنجم...

دستم به روی دکمه شاتر میلغزد...

وصدای شاتر بلند میشود...

در همان لحظه دیافراگم عمل میکند...

وصحنه ای همان گونه که خواسته ام ثبت میشود...

ودوباره...

+ نوشته شده توسط محمدرضاطائب در شنبه 1384/11/01 و ساعت 3:41 بعد از ظهر |